خرید بک لینک
وقتی سرمای گس غروب های مهر به تنت می خورد . تازه یادت می افتد که چقدر اشتباه کرده ای در زندگی ات . چه جاهایی که نرفته ای . چه حرفهایی که نزده ای . و چه دست هایی که بیخودی رها کرده ای .

درست مثل خرمالوی کالی که همچین که می چینی اش . تازه می فهمی که اشتباه کرده ای . نه می توانی بندازی اش دور . نه می توانی بخوری .

پاییز همینطور است .

برچسب: نویسنده: کیان عباسی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 13:42

مدتی زمان می برد تا آدم یادش بیاید قبل یکی چه شکلی بوده است یعنی برگردد به تنظیمات کارخانه . درست مشابه مدت زمانی که لازم آن "یکی" فیلش یاد هندوستان کند و برگردد . و فاجعه توی روابط دقیقا همین جا اتفاق می افتد . زیرا در زمان و لحظه ی تلاقی ، هیچ کدامشان دیگر هم را نمی شناسند . . . پ . ن : این را برای روابط جدید این روزهای آدم ها نوشتم . برای کسانی که نمی شناسمشان . تمام کسانی که می شناسم . از سال 1384 که وارد 18 سالگی ام شدم تا امروز جور دیگری بوده و هستند . . مرتیکه نگاشت : تاریخ مصرف اثر سون آپ

برچسب: نویسنده: کیان عباسی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 18:58

لیموترش پیژامه ی زرد و خال خالی پدرش را به پا کرد و رفت قاطی سیب زمینی ها دراز کشید .

دلش می خواست برود توی ماهی تابه . و سرخ شود .

دلش می خواست طور دیگری ، غیر از قاچ شدن ، مرگ را تجربه کند .

یکجوری که یک صدایی ازش لااقل دربیاید .

تا مارگارت ، آشپز آن خانه ، برای یکبار هم که شده نگاهش کند .

.

مرتیکه نگاشت : پیژامه ی زرد پدر اثر سون آپ

برچسب: نویسنده: کیان عباسی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 18:58

بدترین زمان ممکن در زندگی ، آن وقتی است که یکی قرار است
از زندگی آدم برود .
کسی که همیشه برایش نامه می نوشتی .
کسی که بلندتر و بیشتر از همه در زندگی صدایش می زدی .
کسی که بیشتر از همه در زندگی دوستش داشتی .
آنوقت تازه شروع بدبیاری هاست .
وقتی می خواهی برای کسی نامه بنویسی . وقتی می خوای کسی را
بلند صدا بزنی و از همه بدتر وقتی می خواهی یکی را توی این
زندگی لعنتی ، بیشتر از همه دوست داشته باشی .
اصلا مگر می شود؟

.

مرتیکه نگاشت : روز تاریک اثر سون آپ

برچسب: نویسنده: کیان عباسی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 18:58

آقایم می گوید چیزی که زیاد است دختر . این نشد . یکی دیگه من ولی فکر می کنم که تو از کدام رنگ ها خوشت می آید آقایم می گوید بیا . این شربت آلبالو را بخور و به هیچی فکر نکن دیگر من ولی می دانم که تو چقدر از سبز و آبی و سرمه ای خوشت می آید . . . پ . ن : سی سالم دارد تمام می شود . چند ماه دیگر . و خدا می داند چند نفر توی این شهر هستند که یادشان است اصلا همچین کسی وجود دارد . و خدا می داند چند نفر توی این شهر هستند که من را یادشان است . پ . ن : قرار نبود اینطوری باشد سی سالگی ام . قرار نبود بشود مثل 22 سالگی . مثل 23 سالگی . مثل همه ی عمرم . قرار بود مثل آقاها بروم یک گوشه ای برای خودم

برچسب: نویسنده: کیان عباسی تاريخ: دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت: 20:25

پاییز شده بود . مهر بود .

نگاهم کرد

صورتش اخم داشت

رفت تا سال دیگر

دوباره اوایل بهار

با هم آشتی کنیم

با پنکه

برچسب: نویسنده: کیان عباسی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 20:43

صفحه بندی